روزگار دلخوشی

خاطرات و اشعار و مطالب ادبی

روزگار دلخوشی

خاطرات و اشعار و مطالب ادبی

ای رونق بستان من

 

 

دزدیده چون جان، می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی، ای رونق بستان من
چون می روی، بی من مرو، ای جان جان، بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعله تابان من
هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذارم
چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سر مست و خندان اندر ا، ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

غزلیات شمس

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.